تبليغاتX
شعر ، داستان ، آموزش و ...
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم"

شاملو

+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 8  توسط یه عاشق | 
کمدین مشهور گروچومارکس متنی طنز آلود اما جدی درباره شهوت نوشته است:
-به اعتقاد من عشق حقیقی تنها هنگامی تجلی می یابد که آتش شهوت اولیه فروبخوابد و گدازه های سوخته ی آن به خاکستر تبدیل شوند.
عشق چنین است.چنین رابطه ای شهوت را تنها نگاره ای از خاطرات می داند.بخش های تشکیل دهنده ی این عشق -بردباری-بخشش-تفاهم متقابل-وتحمل عظیمی نسبت به خطاهای دیگری است.
-شهوت یک نیرنگ است.وهمان طور که"شاو"می گوید تاسف آور است که درست وقتی دو نفر تحت نفوذ خشونت-جنون-و اوهام شهوت قرار می گیرند همواره یک نفر پیدا می شود و از آنها می خواهد همواره در این شرایط آشفته غیر عادی و فرسایشگر بمانند تا زمانی که مرگ آن ها را از هم جدا کند.
 
پائولو کوئلیو(دومین مکتوب)
+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 8  توسط یه عاشق | 
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد، مي بايست
"نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل " يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام
شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل
ها ي آرماني اش را پيدا كند. روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح رادر
چهرة يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها
و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛اما داوينچي
هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او
فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان
شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا
كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي
فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي
از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه
برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش
را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من
اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل،
پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم
, زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم

مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام
كي سر راه انسان قرار بگيرند
+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 8  توسط یه عاشق | 
،سلامت را نمي  خواهند پاسخ گفت
.سرها در گريبان ست
.كسي سر بر نيآرد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
،نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
.كه ره تاريك و لغزان است
،و گر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
.كه سرما سخت سوزان ست
.نفس، كز گرمگاه سينه ات آيد برون، ابري شود تاريك
.چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس  كاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من!اي ترساي پير پيرهن چركين؟
...هوا بس ناجوانمردانه سردست...آي
!دمت گرم و سرت  خوش باد
!سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
 
مهدي اخوان ثالث
+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 8  توسط یه عاشق | 
عاشق هم باشيد،اما عشق را به بندي بر پاي يكديگر بدل نكنيد.
بگذاريد تا عشق دريايي باشد خروشان در ميان سواحل ارواحتان ...
با هم بخوانيد و پاي كوبي كنيد وشاد باشيد ،اما حريم تنهايي يكديگر را پاس داريد،
كه تارهاي عود از هم جدايند گرچه يك نغمه را مي نوازند. دل هايتان را به هم
بسپاريد و نه آزادي تان را. در كنار هم بايستيد ، اما نه آنچنان نزديك ، كه ستونهاي
 معبد دور از هم پا برجايند و درخت بلوط و سپيدار زير سايه هم رشد نمي كنند.
 
برگرفته از كتاب پيامبر نوشته جبران خليل جبران
+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 8  توسط یه عاشق | 
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
 
ره خوابم زدو ماندم بیدار
 
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع
 
سایه ی دسته گلی بر دیوار.
 
همه گل بود ،ولی روح نداشت
 
سایه ای مضطرب و لرزان بود
 
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
 
گوییا مرده ی سرگران بود!
 
شمع ،خاموش شد از تندی باد.
 
اثر از سایه به دیوار نماند!
 
کس نپرسید کجا رفت، که بود،
 
که دمی چند درین جا گذراند!
 
این منم خسته درین کلبه ی تنگ
 
جسم درمانده ام از روح کجاست
 
من اگر سایه ی خویشم، یا رب،
 
روح آواره ی من کیست، کجاست؟
 
 
           ( فریدون مشیری)
+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 8  توسط یه عاشق | 
وای از این افسرده‌گان فریاد اهل درد کو ؟
ناله مستانه دل‌های غم پرورد کو ؟

ماه مهر آیین که میزد باده با رندان کجاست
باد مشکین دم که بوی عشق می‌آورد کو ؟

در بیابان جنون سرگشته‌ام چون گرد باد
همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو ؟

بعد مرگم مِی‌کشان گویند درمیخانه‌ها
آن سیه مستی که خم‌ها را تهی می‌کرد کو ؟

پیش امواج حوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو ؟

دردمندان را دلی چون شمع می‌باید رهی
گرنه ‌ای بی‌درد اشک گرم و آه سرد کو ؟

رهی معیری

+ نوشته شده در  88/10/02ساعت 8  توسط یه عاشق | 
من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی که نمی دوند
مارکس
+ نوشته شده در  88/09/24ساعت 15  توسط یه عاشق |