تبليغاتX
عاشقانه ها
اي عشق، اي ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشناي همه عاشقانه ها

اي معني جمال به هر صورتي که هست
مضمون و محتواي تمام ترانه ها

با هر نسيم ،
دست تکان مي دهد گلي
هر نامه اي ز نام تو دارد نشانه ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت
:
گل با شکوفه ،
خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دريا به موج و موج به ريگ کرانه ها

باران قصيده اي است تر و تازه و روان
آتش ترانه اي به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخواني تو نيست
شبنم چگونه دم زند از بي کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوي تو
چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم
سودا کند دمي به همه جاودانه ها

قيصر ‌امين‌پور
+ نبشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:47  توسط یه عاشق  | 

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم

بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم

زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم

نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم

حلاج وشانيم كه از دار نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم

ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم

ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

مولانا
+ نبشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:51  توسط یه عاشق  | 

ديگر از فاصله ها فاصله دارم با تو
دلخوشم ،
تازه ز غمها گله دارم با تو

با تو از قافله ي درد ،
دلم غافل نيست
دل به تاراج همين قافله دارم با تو

جنگ سردي است ميان من و دل ،
مهرت کو
چشم بر سر شدن غائله دارم با تو

شرح تکراري غم ،
گوش دلم را آزرد
شرح اين عشق تو گو ،
حوصله دارم با تو

قصه ي عشق مرا صفحه ي دل حک دارد
عشق نو خواندن اين باطله دارم با تو

لرزه اي تازه بيفکن به دلم با چشمت
دل به آبادي اين زلزله دارم با تو

جشن ديدار تو هر ثانيه اش خود عمري است
عمر من ! تا به ابد هلهله دارم با تو

احمد حسيني

+ نبشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 7:57  توسط یه عاشق  | 

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...


شعر : خسرو گلسرخی
+ نبشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:52  توسط یه عاشق  | 

رنج کشد مادر از جفای پسر لیک

 آن‌چه کشیده است هیچ رنج نداند

 مادر بی‌چاره هرچه طفل کند بد

 راندن او را ز خویشتن نتواند

 شیرهٔ جان گر بود به کاسهٔ مادر

 زان نچشد تا به طفل خود نچشاند

پروین اعتصامی

+ نبشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:53  توسط یه عاشق  | 

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،
دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ...
من نيستم

گفت:
اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء
صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

asheghane.blogspot.com

+ نبشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:48  توسط یه عاشق  | 

به من نگاه كن
درست به چشم هايم
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام
...

هيوا مسيح
+ نبشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:18  توسط یه عاشق  | 

در کنار رودخانه مي پلکد سنگ پشت پير
روز،
روز آفتابي ست
صحنه ي آييش گرم است
.

سنگ پشت پير در دامان گرم آفتابش مي لمد،
آسوده مي خوابد
در کنار رودخانه
.

در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ي درد تمنا
،
چشم در راه آفتابم را
.
چشم من اما
لحظه اي او را نمي يابد
.
آفتاب من
روي پوشيده است از من در ميان آبهاي دور
آفتابي گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من
،
يا شتاب من
،
آفتابي نيست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه
...

نيما يوشيج

+ نبشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 8:39  توسط یه عاشق  | 

هميشه افرادی هستند كه تو را می آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكنی.

گابريل گارسيا ماركز

+ نبشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:38  توسط یه عاشق  | 

... اما
اعجاز ما همين است
:
ما عشق را به مدرسه برديم
در امتداد راهرويي کوتاه
در آن کتابخانهء کوچک
تا باز اين کتاب قديمي را
که از کتابخانه امانت گرفته ايم
- يعني همين کتاب اشارات را
-
با هم يکي دو لحظه بخوانيم

ما بي صدا مطالعه مي کرديم
اما کتاب را ورق مي زديم
تنها
گاهي به هم نگاهي
...
ناگاه
انگشتهاي (( هيس !
))
مارا
از هر طرف نشانه گرفتند

انگار
غوغاي چشمهاي من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعايت نکرده بود !
...

قيصر ‌امين‌پور

+ نبشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:35  توسط یه عاشق  | 

 
Free Counter
M.Shahrezaee